تبليغاتX
قصه های مهسا

                

سنجاقک

چسبیده به روشنایی

می کوشد خودش را نگه دارد

 

سنجاقک

چسبیده

روح خارج میشود

   

سکوت های سنجاقک

 

 

این کلمات

این باد...

 

این کلمات

این  ب ا د

 

این کلمات

این باد!

این کلمات

این باد نخواهد داشت...

 

هیس

س

س

س

دریاچه فراموش کرده است

   آسمان را . 

 

                                                                     "جان بی لی"

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 0:8  توسط مهسا | 
 

 

حالا همه با هم

 

حالا !حالا حالا حالا  وبلاگ جونم تولدت مبارک

خانوم تولدت مبارک

آقا تولدت مبارک

 

خب بفرمایید تو رو خدا تعارف نکنید! فرزانه اینقدر نرقص کمرت درد میگیره ها!

مهدیه چقدر کیک می خوری؟ میلاد آروم بشین بادکنکارو چکار داری میخوایم عکس بگیریم

حالا همه با هم بگید ســـــــــــــــــــــــــــــــیب!  چه  عکس خوشگلی به به!

مرجان به کادو ها  دست نزن فضول! تولد وبلاگ خودت  که نیست! میلاد کادوت کو؟

جوراب تو چرا اونجا نشستی؟ پاشو یه کم  قر بده برات خوبه

مسعود این چه لباسیه پوشیدی؟ مگه کارناواله؟نارگیل کو پس؟

من چه خوشگل شدم امشب 

بچه ها این چوبای روی کیک تزئینیه ! نخوریدا شکلات نداشتیم چوب استفاده کردیم!

           

        

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 23:31  توسط مهسا | 

 

یکسال گذشت

 

به همین مناسبت مراسم جشنی در روز یکشنبه مورخ  ۲۸/۳/۱۳۸۵

در همین وبلاگ برگزار میگردد.

با حضور خود تسلای خاطر اینجانب باشید .

                                                           

                                                               "از طرف بازماندگان و بقیه دوستان و اقوام"  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 22:53  توسط مهسا | 
 

قطار٬ توقفی مشکوک دارد

در بین راه

نه شهری٬ نه ایستگاهی

نه دلیلی برای ایستادن

مسافری می غرد

و چشم بر می دارد از ساعتش

راهنما گم شده است

حروف نا پدید

و طوفانی از خطوط زمینه

از هر سو بلند می شود

هندسه ی دور دست

ذوزنقه ها و زاویه ها

این است که متوقفش می کند

در میان جمله و این لحظه را آخرین می سازد

و آخرین

و آخرین

 

                              آلن ویلسون

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 1:21  توسط مهسا | 
 

لبخند تو

آب نباتی قرمز بود

با طعم چسبناک شادی

یعنی

هدیه ای کشدار و بی روبان!

 

آب نباتت

به کوچکی لبخندی بود

اما

دهان جهان را شیرین کرد

 

لبخند آب نباتی

بزرگترین شیرینی اش شد

که جهان به خاطر سپرد

به خاطر زندگی... 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 23:48  توسط مهسا | 
 

آدما ناخنهاشون رو مانیکور میکنند

شایدم کوتاه میکنند

شایدم سوهان میکشند

ولی من ناخنهام رو میخورم

قبول، کار زشتیه

ولی یادتون باشه

تا حالا هیچکس رو چنگ نزدم

       

 

    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 15:40  توسط مهسا | 

            

 ...  FRIENDSHIP is

 

someone who is

,concerned with everything you do

someone to call

,upon during good and bad times

someone who understands

,whatever you do

someone who tells

,you the truth about yourself

someone who knows what

you are going

. through at all times

  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 0:35  توسط مهسا | 

دیروز برای خرید با رها و مرجان رفتیم بیرون.

بماند که چقدر شیطونی کردیم.

بعد مرجان و رها برای تولدم کادو خریدن.

موقع برگشتن گفتیم با چی بریم؟ با کی بریم؟ چطوری بریم؟

که یه پیکان طبق معمول سفید جلوی پامون توقف کرد.

خلاصه مرجان ومن و رها نشستیم توی ماشین.

از قرار آقای راننده که یه کم کله اش باد داشت پا شو گذاشته بود

روی گازو واسه ی خودش هنر نمایی می کرد.

رها گفت:آقا شما عجله دارید؟

آقاهه گفت: نه من فکر کردم شما عجله دارید!

خلاصه گفتیم که نه ما عجله نداریم.گفت چشم.

خلاصه رسیدیم به میدون،از ما مسیررو پرسید،رها گفت:سمت راست!

مرجان گفت: سمت چپ!منم هیچی نگفتم.

بعد از انتخاب مسیراون آقاهه کرم ریزی را آغاز کرد.

 همش می پرسید برم سمت راست یا سمت چپ؟

خلاصه یه کم که گذشت آقاهه پرسید:

چرا این خانومی که وسط نشسته(من) حرف نمی زنه؟

چرا غمگینه؟ از دست شما ها ناراحته؟

رها هم که از خدا خواسته گفت:نه آقا مشکلات زندگیه دیگه!

تازه از شوهرش طلاق گرفته ناراحتی روحی داره!از مرد جماعت هم متنفره.

منم شروع کردم به فیلم بازی کردن با ناخنهام بازی می کردم

قیافه ام هم ..آره...

خلاصه رسیدیم به مقصد و خواستیم پیاده شیم.

ازاونجایی که میدونستیم کرایه نباید بدیم کرایه ندادیم،

عوضش یه کارت گرفتیم.

بعدش آقاهه گفت:خوب مارو سر کار گذاشتینا .

 

خب خسته نباشید دیگه

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 14:11  توسط مهسا | 

 

نمی توانی آنرا با خودت ببری

 

نمی توانی آنرا با خودت ببری

برای اینکه تو آنرا نیاورده ای

تا وقتی در اینجا هستی می توانی از آن استفاده کنی

اما وقتی که خواستی بروی حق نداری آنرا با خودت ببری.

آن ترانه را تو ننوشته ای

فقط یاد گرفته ای که چطورآنرا بخوانی

شاید بتوانی کمی نور بتابانی

اما نمیتوانی یک روزآفتابی خلق کنی.

کفش هایم را

دیگری خواهد پوشید

جاده ای که در آن قدم میزنم

دیگری خواهد پیمود

معشوقه هایم را

دیگران تصاحب خواهند کرد

تنها چند تا آهنگ وچیزهای دیگر

برای دوستانی که با دقت انتخاب شده اند،باقی خواهد ماند.

دوستانی که زیاد نیستند اما با دقت انتخاب شده اند

دوستانی که زیاد نیستند اما با دقت انتخاب شده اند

چند تا آهنگ و چیزهای دیگر

برای دوستانی که با دقت انتخاب شده اند،باقی خواهم گذاشت.

حالا دیگر نیازی نیست بگویی

نخستین کسی هستم که عاشقت شده است،برای اینکه چنین نیست

آنقدر خام نیستم که فکر کنم

آخرین عشق تو من خواهم بود

پس قولی نمی دهم.

شاید حرفم را باور کنی

و اجازه بدهی ترانه ای بخوانم

قبل از اینکه از هم جدا شویم.

قبل از اینکه از هم جدا شویم

قبل از اینکه از هم جدا شویم

گروهی درست می کنیم و ترانه ای می خوانیم

قبل از این که از هم جدا شویم.

آه، نمی توانی آن را با خودت ببری

برای اینکه تو آن را نیاورده ای

تا وقتی در اینجا هستی می توانی از آن استفاده کنی

اما وقتی که خواستی بروی حق نداری آنرا با خودت ببری

آن ترانه را تو ننوشته ای

فقط یاد گرفته ای که چطور آن را بخوانی

شاید بتوانی کمی نور بتابانی

اما نمی توانی یک روز آفتابی خلق کنی.

شاید بتوانی کمی نور بتابانی

اما مسلما نمی توانی یک روز آفتابی خلق کنی.

آه، نمیتوانیم آنرا با خودمان ببریم

برای اینکه ما آن را نیاورده ایم

تا وقتی در اینجا هستیم می توانیم از آن استفاده کنیم

اما وقتی که خواستیم از اینجا برویم،حق نداریم آن را با خودمان ببریم

نه،آن ترانه را ما ننوشته ایم

فقط یاد گرفته ایم که چطور آنرا بخوانیم

شاید بتوانیم کمی نور بتابانیم

اما مسلما نمی توانیم یک روز آفتابی خلق کنیم.

                        

                        "شل سیلور استاین"

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 19:39  توسط مهسا | 
سلام

دارم یاد میگیرم

تست!

 

                 manzare

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 18:22  توسط مهسا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من مهسا هستم دیگه!

هر وقت دلم بخواد هر چی دلم بخواد مینویسم!

نوشته های پیشین
مهر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
شهریور 1384
تیر 1384
خرداد 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM